ديوانه ي باران نديده
دردهاي من نگفتني...!!!!!راستی ی سر سمت چپتونم بنگرید.
این روزها خشک خشکم... هم خودم,هم قلمم,هم... اما نه...چشمانم گویا هوای خشک شدن بر سر ندارد...به هر بهاانه ای می لرزد,می شکند,می بارد... اما باز با هزاران بهانه می نویسم:می نویسم اینبار بلافاصله,درست بلافاصله بعد از پیامی که تو بهم دادی و گفتی بنویس... چه بهانه ی قشنگی شدی واسه نوشتن دیوانه... بعداز اون روزکه دستم اتفاقی به ی دگمه خوردو تمام حال دلم رو خیلی ساده از صفحه ی موبایلم پاک کرد دیگه چشمم خشک شد انگار منتظر یه خشکسالی بود تا دیگه نتونم بنویسم... شایدم یه نوع عادت سراغ دلم اومده بود...نمیدونم هرچی بود امروز با یه بهونه ی قشنگ و ساده تموم شد... آره تو دوباره شدی بهانه ی نوشته هام اما این بار نه مثل هربار... باشه واست میگم حال این روزهای گاهی قشنگ و گاهی کورم رو که قشنگیاشو نمیبینه... این روزها به قول یه نفر:خوشبختی مثل آونگ ساعت میمونه میاد و میره... اما میخوام ایندفعه اگراومد بگیرمش و نذارم بره...این روزها دیگه نمیذارم دلتنگیام به دلسنگی بدل شه چون تو گفتی من محکمم,چون باید کوه باشم...این روزها در کاسه ی صبرم رو صفت بستم تا نذارم لبریز شه ,آخه من صبرم من باید صبور باشم... این روزها موبایلم هم مثل دلم یه طرفه شد که بهم بفهمونه که اگر از اسمای توی گوشیم سراغی نگیرم حتی نبودنم هم واسشون عادت میشه اما من به دل نمیگیرم چون باید به دل نگیرم به حرمت اون چندتا پیامی که هرازگاهی ازتودرست بعدازکلی دلتنگی برای تو بهم میرسه... متن پیام هات گاهی هنوز هوای چشمام رو ابری میکنه و تو بیخبر از حال لحظاتم اماباید اینطور باشه چون تو گفتی به جزخدا اگرنخواستم به کسی نگم حال این روزهامو... این روزها هنوزمطمآن نیستم عاشق شدم یا نه چون قول دادم اگر بشم اولین نفر به تو بگم... اینو بدون نه این روزها نه هیچ روز و لحظه ی دیگه ای هیچ کس واسه ی تو تو قلبم جایگزین نشد گرچه تو گفتی برات اهمیتی نداره... این روزها هم بیشتر ازهمیشه به یادتم هم دوستت دارم گرچه واست مهم نیست... این روزها و هرروزی که تو گفتی بودن و نبودنم برات مهم نیست بودم و هستم... این روزها و همه ی اون روزهایی که تو اصرار داشتی اسمتم از ذهنم پاک کنم اسمت و یادت هرلحظه توی قلبم و ذهنم رژه میرفتن وتو... این روزا و هر روز زندگیم هیچوقت به چیزایی که نبودم اعتراف نکردم من فقط به دیوانگی مجرمم و تو... فهمیدی حال این روزهامو رفیق؟؟؟!!! نه بازم فکرکنم نگرفتی چی گفتم... اما خیالی نیست... اما با همه ی فکرایی که درباره ی دیوانه میکنی این روزها فقط ازت میخوام دعام کنی فقط دعا... آخه دعای دوست درحق دوست میگیره...!!! اینم بگم که من خوبم توام خوب باش....!!!!یادت نره منوتو با همه ی ک.چیکیمون اما.... یه خدای بزرگ داریم.... چند روزه دیگه اولین سال تولدوبلاگمه... وبلاگی که بایه مهمونی قشنگ شروع شد شروع قشنگی داشت امیدوارم پایان قشنگی هم در انتظارش باشه... ماه امسالتونم عسل... تو همه ی شبا و روزای این ماه اگر بازم نبودم که یادآوری کنم دعام کنید... من امسال بیشتر از همیشه محتاجم ... نه یادم نرفته... دعایی به حال بیابان کنید... این مدت من به روز نکردم چون مدام هرلحظش به شب بودم... این شب هاکه گذشت یه دیوونه یه گوشه ی این شهر پر از دلتنگی بود و کسی خبر نداشت... این روزها که گذشت زندگی یه دیوانه پر از دوراهی های سخت بود... این روز هاوشب ها که گذشت زندگی من دیوانه از خدا پر شد.. آره شرایط سخت من تو همه ی این مدت که گذشت همینا بود ... همینا و خیلی چیزای دیگه... همینا و حس شدید تنهایی... همینا و حس قوی بی تو بودن... همینا و بی خبری از تو... همینا و یه سکوت تکرار نشدنی تو زندگی من دیوونه که تعجب همه عاقلان شهر منو به دنبال داشت... همینا و و من وتوو شب وبارون... همینا و در نهایت در آغوش خدا رفتن... تو این مدت بارها به اینترنت سر زدم اما ذره ای حال و حوصله ی به روز کردن رو نداشتم بدون اینکه خودم دلیلشو بدونم. بارها تصمیم گرفتم وبلاگمو ببندم بدون اینکه خودم دلیلشو بدونم. اصلا یهو دیدم چند ماهه که به روز نکردم بدون اینکه خودم دلیلشو بدونم. تو این مدت کلی نوشتم که بذارم تو وب اما نشد بازم بدون اینکه خودم دلیلشو بدونم. شاید دلیل همه بی حوصلگیام نبود تو بود... شاید دلیلش هجوم همه دلتنگیای عالم به دل من بود... دلیلش هرچی بو هنوز مطمانم پایانش نرسیده اما بازم من اومدم که به روز کنم حتی دلیل اینکارم هم نمیدونم... راستی این اعیاد شعبانیه بر همتون مبارک... می دونید که من دیوانه محتاج به دعای همیشگی هستم پس شدیییییییییییییییییییییییییییییییییییید دعایی به حال بیایان کنید مخصوصا این روزها.... چشم انتظار دلجویی تو است!!! چشمانم به هوای ناودان مهربانی دستانت هوای باریدن کرده است...!!! دیوانه نه به مقصد نرسد آنکه ز ما رد شدورفت!!! من خطا کردم... او هم اکنون بر بام دلم ایستادست!!! باز بد حس کردم... دل من بام نداشت!!! دل من یک سطح بود... او خودش اوج گرفت پر زدو رفت!!!... دیوانه تو رفتی از زندگیم با فراموشی تمام ادعاهایت ادعا؟؟؟!!! درست می گویم؟؟؟!!! پاسخم را تو بگو.آیا شیرینی آن همه محبت که حال به تلخی فاصله ها بدل شده همه ادعایی بیش نبوده است؟؟؟؟ اگر به راستی چنین است بدان ادعاهایت برایم از رفتنت گران تر تمام شد یعنی من تمام لحظه های تفکر را با چون تویی سر کردم که... هیچ گاه برای تو تاسف نخوردم تو اینگونه زندگی کرده ای و عادت... همیشه به حال بی حال خودم متاسف بودم و شرمنده ی عالم که چرا؟؟؟؟!!!!.... چه اشکها که نریختم برای اصرار بر فراموشی ات و اکنون نه فراموشت کرده ام و نه اشکی برایم مانده است این منم بازنده ی همیشگی حال سنگی قلبم,کوری چشمانم و دلتنگی برای اشک هایم را به تو مدیونم همه ی این افتخاراتم ازآن تو اما قلب شکسته ام را از تو به یادگار خواهم داشت بدان زندگی با قلب سخت و چشمان مرده برایم دشوارتر از نابودیست این نوشته ها مربوط به روزهایی بود که...!!!! اری خشنودم که این روزها دیگر تو کمتر بهانه ی نوشته هایم هستی!!! حال برای بیان حال خوش این روزهایم باز هم از قیصر کمک میطلبم: رفتار من عادی است اما نمیدانم چرا این روزها از دوستان و آشنایان هرکس مرا می بیند از دور میگوید: این روزها حال و هوای دیگری داری...!!! اما من مثل هرروزم.با آن نشانی های ساده و با همان امضا,همان نام و با همان رفتار معمولی مثل همیشه ساکت و آرام؟؟؟؟!!!!! این روزها تنها حس می کنم گاهی کمی گنگم,گاهی کمی گیجم.حس می کنم از روزهای پیش قدری بیشتر این روزها را دوست می دارم... گاهی از تو چه پنهان با سنگ ها آواز می خوانم و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم این روزها گاهی از روز و ماه و سال,از تقویم از روزنامه بی خبر هستم حس می کنم گاهی کمی کمتر گاهی شدادا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم,این روزها گاهی خدارا هم یک جور دیگر می پرستم... از جمله دیشب هم دیگرتر از شب های بی رحمانه ی دیگر بود:من کاملا تعطیل بودم اول نشستم خوب جوراب هایم را اتو کردم,تنها حدود هفت فرسخ در اتاقم راه رفتم,با کفشهایم گفتگو کردم و بعد از ان هم رفتم تمام نامه ها را زیرورو کردم و سطر سطر نامه هارا دنبال ان افسانه ی موهوم,دنبال آن مجهول گشتم چیزی ندیدم تنها یکی از نامه هایم بوی غریب و مبهمی می داد... انگار از لابه لای کاغذ تاخورده ی نامه,بوی تمام یاس های آسمانی احساس می شد... دیشب دوباره بی تاب در بین درختان تاب خوردم,از نردبان ابرها تا آسمان رفتم,در آسمان گشتم و جیب هایم را از پاره های ابر پر کردم... جای شما خالی!!!!!یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد,یک پاره از مهتاب خوردم... دیشب پس از سی سال فهمیدم که رنگ چشمانم میشی است و بر خلاف سالهای پیش رنگ بنفش و ارغوانی را از رنگ آبی دوست تر دارم... دیشب برای اولین بار دیدم که نام کوچکم دیگر چندان بزرگ و هیبت آور نیست... این روزها دیگر تعداد موهای سپیدم را نمیدانم... گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک یک روز کامل را جشن می گیرم.گاهی صدبار در یک روز می میرم ,حتی حتی یک شاخه از محبوبه های شب یک غنچه مریم هم برای مردنم کافیست گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنایی می کند, گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند... اما غیر از همین حس ها که گفتم و غیر از این رفتار معمولی و غیر از این حال و هوای ساده و عادی حال و هوای دیگری در دل ندارم... رفتار من عادی است...!!! فکر کنم حال این روزهامو فهمیدین... امیدوارم سال جدید سال پر برکتی باشه برا همتون.... سال ظهور آقا باشه... سال دیدار همه ی آرزومندا از کربلای حضرت عشق باشه... سال دیدن همه ی خوبی هایی باشه که حضرت حق به هممون عطا می کنه.... به هرچی که بهش ایمان دارید قسمتون می دم بابااااااااااااااااااااااا دعایی به حال بیابان کنییییییییییییییییییییییییییییییید.... همتوووون همه دیوانه هارو حلال کنید چون با عذر دیوانگی خطا می کنن... دیگه همین...تا سال بعد حق نگهدار حضرت عشق یار...!!! نامی از زمین و از بشر شنیده اید؟؟؟ در میان آبی زلال آسمان موج دود و خون و آتشی ندیده اید؟؟؟ این غبار محنتی که در دل فضاست این دیار وحشتی که در فضا رهاست این سرای ظلمتی که آشیان ماست در بی تباهی شماست!!! گوشتان اگر به ناله ی من آشناست, از سفینه ای که می رود به سوی ماه, از مسافری که می رسد ز گرد راه, از زمین فتنه گر حذر کنید!!! پای این بشر اگر به آسمان رسد روزگارتان چو روزگار ما سیاهست ای ستاره ای که پیش دیده ی منی باورت نمی شود که در زمین هر کجا به هرکه می رسی, خنجری میان مشت خود نهفته است!!! پشت هر شکوفه ی تبسمی, خار جانگزای حیله ای شکفته است!!! آنکه با تو می زند صلای مهر, جز به فکر غارت دل تو نیست!!! گر چراغ روشنی به راه توست!!! چشم گرگ جاودان گرسنه ایست!!! ای ستاره ما سلاممان بهانه است عشقمان دروغ جاودانه است!!! در زمین زبان حق بریده اند , حق زبان تازیانه است!!! وانکه با تو صادقانه درد دل کند, های های گریه ی شبانه است!!! ای ستاره باورت نمی شود:در میان باغ بی ترانه ی زمین, ساقه های سبز آشتی شکسته است لاله های سرخ دوستی فسرده است غنچه های نورس امید,لب به خنده وا نکرده مرده است پرچم بلند سرو راستی,سر به خاک غم سپرده است!!! ای ستاره باورت نمی شود:ان سپیده دم که با صفا و ناز در فضای بیکرانه می دمید دیگر از زمین رمیده است این سپیده ها سپیده نیست رنگ چهره ی زمین پریده است!!! ........................... ای ستاره ای ستاره ی غریب از بشر مگوی و از زمین مپرس. ...................................... ای ستاره ای ستاره ی غریب!!! ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم پس چرا به داد ما نمی رسد؟؟؟!!! ما صدای گریمان به آسمان رسید ازخدا چرا صدا نمی رسد؟؟؟!!! بگذریم ازین ترانه های درد بگذریم ازین فسانه های تلخ بگذر از من ای ستاره,شب گذشت, قضه ی سیاه مردم زمین بسته راه خواب ناز تو, می گریزد از فغان سرد من,گوش از ترانه بی نیاز تو!!! ای که دست من به دامنت نمی رسد اشک من به دامن تو می چکد... با نسیم دلکش سحر چشم خسته ی تو بسته می شود بی تو,در حصار این شب سیاه عقده های گریه ی شبانه ام در گلو شکسته می شود... شب به خیر......................... فریدون مشیری به امید حضرت حق دوشنبه راهی سرزمین های دلدادگیم شهدا دعوتم کردن برم ی درد دلی براشون کنم... خیلی حلالم کنید... مثل همیشه دعایی به حال بیابان کنید... همین... حق نگهدارتون...حضرت عشق یارتون... و باز امشب ماه چشمانم در حوضچه ی خاطره ها غوطه ور است... آرام ارام تر می شود... تا شاید روزی غنچه ی شادی به بار بنشیند...!!! دیوانه... آسمام دلش گرفته بود... مقل چشم های بی قرار من... آسمان گریست ولی... بغض کهنه ی دلم همیشه در گلو ماند... به راستی علت باریدن دمادم ابرها چه بود؟؟؟ شایدبارش خاطر ستاره ها... ولی علت کوه شدن بغض های من؟؟؟ حتما خاطره ی بفض های لال من... دیوانه دیروز حسین(ع)را به ضرب تیغ و سنگ آزردند و چندی پیش عیسی(ع)گفت :خدایا اینان را ببخش. چندی پیش بر سر عیسی(ع)تاج خار نهادند و در کوچه ها به راهش انداختند دیروز حسین(ع) گفت:کجاست یاری کننده ای که مرا یاری کند!!! دیروز,آری همین دیروز,خورشید پیکرحسین(ع)بر بلندای نیزه بود و چندی پیش عیسی(ع)گفت:اینان نمی دانند چه می کنند. چندی پیش,آری چندی پیش ,صلیب, عیسی(ع)را بر بلندای آسمان کشید و دیروز حسین(ع)گفت:...پس آزاده باشید. وامروز,زیر چکمه ی اندیشه هایمان,پیکر مظلومان را له می کنیم, سرهایشان را بر نیزه ها ی نادانی می افرازیم و کف مهربانان را, با میخ های اعمالمان بر صلیب خودخواهی می کوبیم, و خود بر مصایب مسیح(ع)و حسین(ع)می گرییم. ای عیسی ناصری(ع)! به خود ببال که در جهل ما نبودی ورنه تورا نیز چون حسین(ع) مسلمانان بر صلیب می کشیدند...!!! <<محسن نیکبخت>> کم کم به پایان ماه عزا نزدیک میشیم,دعا کنیم برای هم که مزد این عزاداریا وصال خودشون باشه... حضرت رضا(ع)لطف کردند و من دیوانرو به پابوسی خودشون دعوت کردند من فردا عازم مشهدم...اگه لایق باشم بیاید واسه هم دعا کنیم که آخرین سال گریه واسه حضرت عشق(ع)نباشه و ... تمام شهادتای این ایام هم بر همتون تسلیت... حلالم کنید... .وووووو... دعایی به حال بیایان کنید... حق نگهدار...حضرت عشق یار... و من برای همه عاقلان اطرافم شدم دچار جنون سخت ناباوری!!!! همین است که دیوانه میخواننم... پرده دوم: دیگر بهانه ی نوشته هایم رو به پایان است همین دو قطره اشک شده دوات قلم بی بهانه ام تا آخر دیوانگی... پرده ی سوم: شبها؟؟؟ا دیشب؟؟؟امشب؟؟؟فردا؟؟؟ آواری از اشک سوار بر چشمان شکسته ام!!! شکسته از بستن دروغ بر دل بند زده ام!!! غصه ی ما به سر نشد... پرده ی چهارم: اسم تو یعنی باران!!! چشم من جای نام توست!!! قلب من ولی همیشه جای رد پای توست... پرده ی آخر: چه کسی به درد دل های این ابر های بی صدای شب های تنهایی گوش دلش می دهد؟؟؟!!! بی پرده: مواظب شانه هایتان باشید... شاید روزی فرا رسد زیر بار گریه ها ی ابر ها... قد کمان کنند... دیوانه
| Design By : Night Melody |
